وقتي جهان در كرشمه نگاهي زاده شود، من ميمانم با تمام قصه هاي نيمه تمام ام كه ته اين دفترچه هاي رنگي پر از خط خوردگي ست! نگاه و كرشمه همانهاست كه بود. دفترچه ها و خط خوردگي ها نيز ولي جهان من همان جهان نيست! براي رستاخيزش چيزي بيشتر از نگاه لازم است
به انتهاي جمله رسيدهام. فکر ميکنم: نقطه، سرِ خط. فکر ميکنم: جمله را ادامه بدهم ... چند تا نقطه کنار هم بگذارم .... و جمله ي ديگري بر هم وزن، بر همان معنا بنويسم ... فکر ميکنم: چرا نميزني زير همه چيز؟ ... چرا نميبيني که نميتواني؟ ميگويم: مگر اين تو نبودي که فکر ميکردي ميتواني تا آنجا بماني که دلت ميخواهد ... بيهراس از ذهنيت گروهي، که تاييدت نميکند ... ميتواني ببُري هر وقت که بخواهي. نتوانستم. نميتوانم. عجيب است ... نميتوانم ادامه بدهم ... نميتوانم ببُرم.
به انتهاي يک جمله رسيدهام. فکر مي کنم:نقطه سر خط
گفتند آن دو، نیمه هم بودند هر نیمه، آن نیمه دیگر را کامل می کرد گلدان و گل مهتاب و شب
گلدان کنار در خالی ماند و گل؟ بسیار شنیده ام شب بی مهتاب اما شنیده ای مهتاب بی شب؟!